انجام پروژه هاي اتوكد و ۳دي مكس به صورت اينترنتي
با قيمت مناسب



مانیفست چو
امسال در جشنواره

























تئاتر در روزگار ما معضلی است و نه فقط برای ما، که در سراسر عالم؛ مگر برای آنان که تئاتر شان ریشه در سنت و یا اساطیر داشته است. بعضی ها معتقدندکه تئاتر دیگر مرده است؛ من از آنان نیستم، اما از سر انصاف باید بگویم که چندان هم زنده نیست.
بعد از نود سال که از تولد سینما می گذرد، تئاتر هویت مستقلّ خویش را به ناچار در عرصه هایی می جوید که سینما در آن راه ندارد. تئاتر چاره ای جز این ندارد که خود را در آنجا که سینما نیست پیدا کند. هنرهای سنتی نیز به بلیه ای دیگر که از یک لحاظ به ما نحن فیه ارتباط دارد گرفتار آمده اند. سفالگر که دیگر بازاری برای هنر خویش نمی یابد، خود را در باب طبع توریست ها می آراید و تن به ابتذالی می دهد که با این انفعال ملازم است. آیا بر سر تئاتر ما نیز همین آمده است؟ سینما مشتریان تئاتر و رُمان را دزدیده است و در سالن های تئاتر جز خود اهل تئاتر و روشنفکرانی که لابه لای کهنه ها و عتیقه ها در جست و جوی حسّ نوستالژی هستند، دیگر باقی نمانده است. روشنفکر مآبان، یعنی آنان که تنها آنچه را که نمی فهمد تحسین و تقدیس می کنند و از هر آنچه آنان را به خود مشغول کند به عالم « پیچیدگی و انتزاع » می گریزند، اکنون روی به تئاتر آورده اند. سینما مخاطبان خویش را در میان « ساده ترین مردمان » جسته است و بنابراین، هرگز به طور عام نمی تواند روی به پیچیدگی و انتزاع بیاورد، مگر سینمایی که آن را « سینمای هنری » می نامند و مخاطبانش « از ما بهتران » اند و از ما بهتران کسانی هستند که از هنرمندی و تفکر فقط به پُز و پرستیژ آن بسنده کرده اند و همین است که آنان را به جای رسوخ در علم، به سوی پیچیدگی متظاهرانه روشنفکری سرابی است که در ظاهر خود را عمیق و پُر راز و رمز می نماید، اما در باطن توهمی بیش نیست. این متاع فقط به درد پُز و جلوه فروشی می خورد و لاغیر، و اگر انسان از جلوه فروشی مستغنی شود خواهد دید که دیگر هیچ چیز جز رسوخ حقیقی در علم او را راضی نمی دارد. پس اگر سینما مخاطبان خویش را از میان ساده ترین مردمان برگزیده، سینمای روشنفکرمآبانه سطحی ترین مردمان را مخاطب خود گرفته است، و هم اینان بیش ترین مخاطبان تئاتر نیز هستند.
تئاتر امروز ایران به تبع تئاتر غرب و به حکم ضرورتِ هم سخنی با این جماعت – که ذکرشان گذشت – در مردابی از اسنوبیسم مفرط، مستغرق در فرمالیسم و مناظرات پیچیده متظاهرانه و متفلسف شده است. تفکر فلسفی در ظاهر برای غیر اهل فلسفه پیچیده است و روشنفکران این مرز و بوم را همین ظاهر است که فریفته است... و از جانبی دیگر، حتی آنجا که به تبع سلیقه روز، تئاتر ما نیم نگاهی از سر عنایت به فرهنگ ایرانی انداخته، باز هم نگاه او آن گونه است که یک سیاح و یا مستشرق غربی به ایران می نگرد. چنین تئاتری نمی تواند با مردم مخاطبه کند، و تا چنین باشد، تئاتر محتضری است که مرگ را انتظار می کشد.
... و اما روی آوردن به مردم لزوماً با ابتذال همراه نیست، اگر چه تفرعن روشنفکرمآبانه حکمی جز این دارد. آنها برای حفظ ظاهر سنگ مردم را به سینه می زنند، اما حتی در این مقام نیز می توانند سخن از « نا آگاهی مردم و رسالت تاریخی روشنفکران که قیادت عوام الناس به سوی بهشت موعود زمینی است » نگویند؛ تو گویی انقلاب فرانسه صورتِ نوعی همه انقلاب های دیگری است که در جهان روی می دهد و در هر خراب شده ای، هرکس ریشی پروفسوری و یا سبیلی استالینی گذاشت و یا در عالم وهم، بین خود و ژان ژاک روسو و یا اصحاب دائرة المعارف نسبتی برقرار کرد، فوراً باید او را گرفت و بر صندلی صدارت نشاند! رسوخ در عالم دشوار است و مراتب مناسکی دارد، اما تظاهر به علم که دشوار نیست؛ هر کس سه چهار ماه جدول روزنامه ها را حل کند،آن قدر اطلاعات عمومی خواهد داشت که بتواند در عالم وهم، رسالت سنگین قیادت مردم (!) را بر عهده بگیرد.
آبشخور تئاتر – به معنای عام – همان سرچشمه آداب و سنن و آیین های مردمی است و در هر جایی از سیاره خاک که این مولد مادر خویش را انکار نکرده، تئاتر نیز زنده است، شاید «کابوکی» مثال مناسبی باشد.
و اَمّا ما یَنفَعُ النّاسَ فَیمَکُثُ فِی الاَرضِ یعنی که در روی این سیاره هر آنچه به نیازی ذاتی در وجود انسان جواب نگوید پایدار نمی ماند؛ و چگونه جز این باشد؟ لفظ « نیاز » را به مفهومی که در فرهنگ و زبان رسانه ای مصطلح است به کنار نگرفته ام چرا که در این فرهنگ، نیاز بشر متوجه « استمرار وضع موجود » است و کمال موهومی که آن را در بهشت زمینی لذت و فراغت می جوید... و اما معلوم نیست که نفع انسان نیز در همان باشد که او خود می طلبد. تشنه ای که سراب را بهشت می انگارد نفع خویش را در وصول به همین مطلوب موهوم خود می بیند. یعنی که اشتباه در آنجا روی نمی دهد که تشنه ای خود را گرسنه بینگارد – و اصلاً لفظ « تشنه » بر کسی اطلاق می شود که طلبِ آب عین وجود اوست – بلکه اشتباه در آنجا رخ می نماید که تشنه ای در طلب آب، سراب را بدل از واحه ای سرسبز می گیرد و پای طلب در طریق آن می نهد. می دانم که در این دو قرن اخیر، چگونه دیکتاتورها با همین استدلال مردمان را فریفته اند، اما مگر لیبرالیسم با استدلالی وارونه این، مردمان را به کام دیکتاتوری پنهان در پس نقاب دموکراسی نکشانده است؟ اگر دیکتاتورها با این استدلال که مردم خود قدرت تشخیص نیازهای واقعی خویش را ندارند وجود خود را توجیه کرده اند، دموکراسی غربی نیز عرش دیکتاتوری خویش را بر بنیان سخیف ترین نیازهای بشر امروز بنا کرده است.
چه نسبتی بین انسان و تئاتر وجود دارد؟ ارسطو پیدایش تراژدی را به مناسک مذهبی پرستش دیونیسوس و یا باکوس باز می گرداند. درباره صحت و سقم این سخن روا نیست که دچار تردید شویم. حیات انسان را بدون پرستش و آیین ها و مناسک نمی توان معنا کرد. وضع بشر در این روزگار در تمام طول حیات او بی سابقه است: علم به اسباب جایگزین شرایع گشته است و بشر در عالم وهم خود را مستغنی از مذهب می بیند. این بی نیازی اگر چه توهمی بیش نیست، اما عالم مناسک را ویران کرده است و انسان که از طریق مناسک خود را در افق این جهان معنا می کرده است، مطرود از آسمان و رها شده و سرگردان، حتی نمی داند که در انتظار چیست – و البته این سرگردانی لازمه تحقق دوران تازه ای است که فرا می رسد. یک چند فلاسفه جای انبیا را گرفتند تعقل محض جایگزین تعقل مذهبی شد. فلاسفه مردمان را به مذاهب فلسفی و ایدئولوژی ها فراخواندند تا پوزیتیویسم صورتی متعارف به خود گرفت و اوتوپی علمی جانشین بهشت آسمانی شد و بشر را در عالم وهم و برای ایامی چند از این آرمان فطری مستغنی کرد.
چنین امری جز در عالم وهم امکان پذیر نیست و لاجرم دیر نمی پاید. چنین شد و دیر نپایید و آن دوران دیگر به سر آمده است و انسان، خسته از جست و جویی بی حاصل، به تدریج در می یابد که قرن ها نقش حقیقت را در سراب می جسته است. شریعت نسبت میان انسان و حقیقت خود اوست و مناسک صورتِ مثالی و متنزل شریعتند که حقیقت آن را پاس می دارند، وجود بشر رابط میان عوالم غیب و شهادت است و این سرگردانی که اکنون به آن دچار شده، مکافات گناه نخستین اوست. تا آنگاه که بشر وجود خود را در ابزار و اسباب بجوید راه سفر به آسمان حقیقت را نخواهد یافت. با آپلو نیز جز تا ماه نمی توان رفت و سفر حقیقی جز با انقطاع از اسباب ممکن نیست... و اگر انسان را برای سفر به آسمان ها نیافریده اند، این میل پرواز در درون او از کجا آمده است، و این ندایی که او را از درون به آسمانی فراتر از همه آسمان ها فرا می خوانَد؟
انسان می داند که حقیقت وجود او در مقامی فراتر از این تعلقات روزمره زمان فانی است. او چون به درون خویش می پردازد، خود را سرمدی و جاودانه می یابد و چون پای در طریق معیشت می نهد، راه را پوشیده در مناسبات فناپذیر زمان و مکان می بیند. انسان نیازمند رشته های محکمی است که او را به اصل آسمانی اش پیوند دهند، که اگر این رشته بریده شود وجود او چون خاکستری در باد پراکنده خواهد شد.
انبیا اخبار غیب را بر انسان ها باز می گویند؛ شعرا نیز. شعرا تلامیزالرّحمانند و قلبشان لوحی است قابل قلم وحی. شعر انسان را از زمین تفصیل بَر می کنَد و به معراج عالم اجمال می برد. موسیقی الحان بهشتی را محاکات می کند و عوالم ناگفتنی را باز می سراید. تئاتر نیز ریشه درآیین ها و مناسک دارد و انسان در آیین ها و مناسک تجربیات آسمانی خود را محاکات می کند و خاطرات ازلی خود را باز می جوید و از عاقبت خویش می پرسد و جواب می گیرد. داستان، مجرّد از آنکه آن را به مفهوم رُمان بگیریم و یا به معنایی که قصه در گذشته ها داشته است، می تواند صورت های مثالی حیات انسانی را پدید آورد، که اگر چنین باشد، انسان در قصه خود را باز خواهد یافت و مبدأ و معاد خویش را باز خواهد شناخت؛ در شخصیت های مثالی آن خود را باز خواهد دید در نسبت با دیگر انسان ها، و در وقایع مثالی آن صورتی کلی از زندگی انسانی را باز خواهد جست و اینچنین، از بند تعلقات روزمره زمان فانی و عادات و ملکاتی که حجاب حقایق هستند خواهد رست و تزکیه خواهد شد. کاثارسیس که ارسطو آن را غایت تراژدی می داند به این معنا نیست، اگر چه این لفظ را به اشتباه « تطهیر » و « تزکیه » ترجمه کرده اند. ارسطو در کتاب « سیاست » این لفظ را به معنای « رهایی از رنج » نیز آورده است و تفسیر مناسب با تفکر غالب در این روزگار آن است که کاثارسیس را به معنای غیر اخلاقی آن بازگردانیم.ارسطو غایت تراژدی را آن می داند که بشر را از رنج ترس و شفقت و از این چرخه بی حاصل که در این عالم به آن گرفتار است رهایی بخشد و آنچه امروزی ها از هنر می طلبند نیز همین است، اگر چه در معنایی بسیار نازل تر.
هنر امروز به بیان اوهام و عوالم فردی محدود شده است و هنرمند دیگر نماینده « من تاریخی بشر » و یا « حیثیت کلی انسانی » نیست. او تجربیات شخصی و تعمیم ناپذیر خود را باز می گوید، آن هم به زبانی که مخاطب خاص دارد و مردمان در نمی یابند. بشر امروز خود را گم کرده است و هر چه هست، همین گمگشتگی است که در آثارش محاکات می شود. شعرش شعر گمگشتگی است و موسیقی اش نوای گمگشتگی. در داستان ها نیز همین گمگشتگی را حکایت می کند بی آنکه خود بر آن آگاه باشد. در نمایشنامه ها نیز. « در انتظار گودو » حکایت گمگشتگی بشری است که حتی دیگر نمی داند در انتظار چه باید باشد. اگر انسان خود بر این گمگشتگی آگاهی یابد، این دوران به سر خواهد رسید و حکمت حدوث چنين عصری نیز در همین جاست. چاره ای نیست مگر آنکه انسان نخست ورطه عدم خویش را بیابد تا در قیاس با آنچه نیست، خود حقیقی خویش را باز شناسد، آن سان که سپیدی را در تعارض با سیاهی می توان شناخت. حیات انسان امروز هزار تویی است که راه جز به سرگردانی نمی برد و رُمان نو حکایتگر همین سرگردانی است که بشر فلک زده خود را در آن تکرار می کند. همراه با تنزل شأن هنر و هنرمند، تئاتر نیز در پیوند با رُمان نویسی و دیگر هنرها عرصه بیان اوهام و عوالم شخصی و تعمیم ناپذیر هنرمندان منفصل از مردم شده است، اگر چه در این میان چه بسا خودآگاهانه یک تجربه جمعی و تاریخی است که محاکات می شود: « مسخ » کافکا، « کرگدن » یونسکو، « در انتظار گودو »... حکایتگر یک تجربه جمعی و تاریخی هستند، تجربه ای از یک دوران تاریخی هستند، تجربه ای از یک دوران تاریخی که اکنون می توان با اطمینان گفت که سپری شده است.
با پیدایش سینما، تئاتر غرب، خزیده در مغاک یک انزوای تاریخی، ناگزیر شده است که به عرصه ای بسیار محدود وتنگ برای حیات خویش اکتفا کند. تاریخ هنر مدرن تاریخ تحول تئاتر نیز هست و اکنون تئاتر غرب، منفصل از مردم، گرفتار یک اسنوبیسم مفرط، و محفوف در فرمالیسم پیچیده ای که حجاب خَرق ناپذیر معنا و محتواست، لحظات احتضار خویش را طی می کند. اما برای ما اقوامی که در تاریخ غرب شریک نشده ایم دوران اضمحلال غرب با ظهور دیگر باره خورشید هویت ما از محاق غربت ملازمت خواهد داشت.
دانایی میراث یونانیان نیست و من لازم نمی دانم که حتماً برای درک هنرنمایش متوسل به ارسطو شویم. ریشه تئاتر در آیین های نمایشی است که تجربیات آسمانی و خاطرات ازلی را محاکات می کنند و راه عبور از زمان فانی به عوالم سرمدی را باز می گویند. تئاتر شرق می تواند با رجعت به سوابق تاریخی و ملی خویش زنده بماند و در این طریق، پیش از هر چیز باید عنان تقلید را از گردن باز کند و زنجیرهای رعب و شیفتگی به غرب را از دست و پای خویش بَر درد. معرفت نسبت به تئاتر غرب و سیر تحولی که پیموده است مقدمه خود آگاهی ماست، اما این معرفت باید از منظر تفکر مستقلّ ما حاصل آید نه از آن طریق که غربیان خود خویش را معرفی کرده اند.
پیشینه تئاتر بومی ما در تعزیه، سوگ سیاوش، نقّالی و پرده خوانی، نمایش های روحوضی و خیمه شب بازی محدود می شود. تئاتر ما در رویکرد به این سوابق ملی باید از تکرار در قالب های تجربه شده گذشته پرهیز کند و جایگاه خاصّ خویش را در فرهنگ امروز و تاریخ فردا بیابد. منظر نگاه ما به تئاتر بومی نیز باید تغییر کند. ما خود را هنوز از نگاه توریست ها و مستشرقین می نگریم و اگر چنین باشد، تعزیه و یا نمایش روحوضی نیز در پیله اسنوبیسم و روشنفکرنمایی خفه خواهند شد. حضور تعزیه و یا سیاه بازی در جشنواره های تئاتر اروپا از چنین منظری انجام می گیرد و از این منظر، تعزیه که باز آفرینی تمثیلی تراژدی کربلاست، به کلکسیون مظاهر نوستالژیک تمدن های فراموش شده باستانی خواهد پیوست و یا همچون هنرهای دستی و روستایی، به کالایی که جز به مذاق اشراف و مستشرقین و توریست ها خوش نمی آید تبدیل خواهد شد.
هنر امروز منفصل از مردم است و هر جا مخاطب هنر مردم باشند هنر از اسنوبیسم دور خواهد شد و راهی برای خروج از لابیرنت روشنفکرنمایی خواهد یافت. هنر نمایش اگر ریشه در خاک فرهنگ و ادب این مرز و بوم بدواند، عرصه های دیگری نیز برای ادامه حیات خواهد یافت، چنان که در سال های آغازین پیروزی انقلاب اسلامی و جنگ تحمیلی چنین شد و گروه های نمایشی خودپرورده ای از میان مردمان پایین دست سر برآورد؛ اما این نهال های نازک مورد بی مهری باغبان واقع شدند و از تشنگی خشکیدند. تئاتر امروز ایران مصداق شجره ای است که ریشه در عمق خاک ندارد و به طوفانی نه چندان شدید فرو خواهد افتاد... دوران جلوه فروشی طاوس پیر غرب گذشته و آن شیفتگی جنون آمیز که ما را از تأمل و تفکر در خودمان باز می داشت فرو نشسته است. عهد بشر با خدا تجدید گشته است و اگر تئاتر از مقتضیات این تجدید عهد تاریخی غفلت کند، سر از بستر این بیماری برنخواهد داشت و خواهد مرد؛ و اَمّا یَنفَعُ النّاسَ فَیَمکثُ فِی الاَرض.
از مجموعه مقالات شهید سید مرتضی آوینی
کنار میز این مهندس نویسنده، نموداری روی دیوار است که روی آن، هر روز با مداد تعداد کلماتی را که برای بیوتن نوشته، علامت زده است. از این نمودار خوب میشود فهمید امیرخانی در ماههای پایانی سال 85 که داشت ریاست انجمن قلم را تحویل میداد، کمتر به نویسندگی میرسیده است: در آن بازه زمانی، نمودار یک خط افقی است در پایینتر سطح. عوضش در اواخر سال 86، نمودار به اوج خودش رسیده است.
اینروزها هم بعید است امیرخانی به نویسندگی برسد. چنان درگیر جلسههای نقد و بررسی کتاب جدیدش در تهران و شهرستانهاست که وقت خالی در برنامهاش ندارد. با این حال در یک ظهر خردادی، در دفتر کارش، میزبان گپ 27دقیقهایاش با تهران امروز شد.
از آن نویسندههایی هستید که مرتب درباره اثرشان توضیح میدهند و باید به اثر سنجاقشان کرد تا آن را فهمید؟
نه! متاسفانه مشکلی که در ایران وجود دارد این است تا کتابی را چاپ میکنی، همه میخواهند. درباره نوشتهات حرف بزنی. در صورتی که این روش خوبی نیست. باید دیگران درباره کار نظر بدهند.
درباره جریان ادبی امروز ایران چه فکر میکنید؟
اینسالها - یعنی دهه 80 - میتوان جریان ادبی ایران را به دو جریان اصلی تفکیک کرد: جریان انقلابی، و جریان غیرانقلابی. به نظرم این تفکیک درست و کاملی است. جریان نویسندگانی که فارغ از سیاستهای روز به آرمانهای اصیل انقلاب متعهد هستند، و جریان غیرانقلابیها. به نظرم بزرگترین مشکل جریان غیرانقلابی، نداشتن افق است. در فضای جهانی هرقدر هم که سعی کنید غیر ایدئولوژیک باشید، نمیتوانید بدون افق پیش بروید. نویسندگان چپ ایران تا سالها گرفتار جریان چپ جهانی بودند که با شکست جریان چپ جهانی، این افق هم از جلوی چشم روشنفکران کنار رفت.
افق غربی هم، افقی نبوده که روشنفکری را به سمت خودش بکشد. به تنها به کمک پول و امکانات است که تمدن غرب میتواند روشنفکر بپروراند. در کشور ما هم این بهره مادی آنقدری نبوده که افق تمدن غرب را پیش جلوی چشم نویسنده ما باز کند. خصوصاً با توجه به شکستهای روشنفکرانه اخیر تمدن غرب که عمدتاً در مسائل خلیج فارس خلاصه میشود. پس طبیعتاً روشنفکری نمیتواند با جریان غرب، زلفی گره بزند. وقتی جریانی افقی را پیش رو نداشته باشد، نباید از او انتظار کار جدی داشته باشیم. به گمان من جریان ادبیات غیرانقلابی ما با این مشکل بزرگ روبهرو است. ادبیات به افق نیاز داد. حتی ادبیات غیر ایدئولوژیک هم یعنی ادبیات وابسته به ایدئولوژی جهانی که ظاهر غیر ایدئولوژیک را تبلیغ میکند.
اما در آن طرف قضیه، بچههای انقلاب راهشان را پیدا کردهاند. آنها راه اصیلی را دنبال میکنند. این راه با راهشان در اوایل دهه 70 متفاوت است.
از سال 74 به اینطرف بچههای ادبیات انقلاب اسلامی به 2 فریق تقسیم شدند. فریق اول خودش را در سازمانهای دولتی منحصر کرد، و فریق دوم کسانی بودند که راه مردم را پیدا کردند. جریان دوم پیش و بیش از این که نسبتش را با دولت مشخص کند، نسبتش را با مردم مشخص کرد و موفق هم هست.

سایت لوح را زمانی راهاندازی کردید که حضور سایتهای ادبی در وب بسیار کمرنگ بود. حالا امروز که سایتهای ادبی زیادی در اینترنت وجود دارد، هیچ حضوری در این دنیای مجازی ندارید! با کاری که همه میکنند، مشکل دارید؟!
من از سال 80 ایده راهاندازی پایگاه لوح را به حوزه هنری پیشنهاد دادم اما این طرح تا سال 81 در پیچ و خمهای اداری حوزه گیر کرد.
در سال 81 تقریباً بدون داشتن مجوز مرکزی حوزه هنری، این سایت را راهاندازی کردم یعنی با یک سال تاخیر، وگرنه لوح جزء اولین سایتهای فرهنگی کشور میشد. اما در سالهای تولد لوح وضعیت سایت خوب و جزو پرطرفدارترین سایتهای ادبی کشور بود.
تصویری که من از سایت لوح داشتم این بود که ظرف 3 سال زیرساختهای اینترنتی کشور آنقدر رشد خواهد کرد که لوح بتواند تبلیغ بگیرد و از طریق تبلیغات، گذران عمر کند و آرامآرام از حوزه هنری جدا شود.
البته آنزمان هم لوح هزینه چندانی برای حوزه نداشت. کسی حقوقی نمیگرفت. فقط حقالتالیف میدادیم که آن را هم به نسبت تعداد مخاطبان تقسیم کردیم تا نویسندگان سعی کنند مطالب پرمخاطبتری بنویسند.
ولی متاسفانه ظرف 3 سال زیرساختهای دسترسی به اینترنت در کشور رشد نکرد تا یک سایت پرطرفدار بتواند با گرفتن تبلیغات مستقل زندگی کند. هدفی که دنبال میکردم عملا شکست خورد و بهترین راه این بود که لوح همچنان کار کند، اما توسط کسان دیگری که علاقهمند بودند در آن فعالیت کنند.
اما در مورد حضور خودم در اینترنت باید بگویم که سالهاست که سایت ارمیا دات آیآر ermia.ir را ثبت کردهام اما مشکلات فنی و پایهیکارنبودن خودم، باعث شده که کار به تعویق بیافتد. قول میدهم تا دو هفته دیگر سایت به صورت جدی راهاندازی شود.
بعد از «بیوتن» دارید چه میکنید؟ چه مینویسید؟
اخیراً دارم مقالهای درباره نفت مینویسم. علاوه بر آن دوست دارم که به ایدهی دو کار داستانی فکر کنم. یکی از کارهای داستانی در فضای انقلاب است و دومی هم در فضای لبنان که البته مستلزم این است مدتی را در لبنان بگذرانم.
داستان «بیوتن» که در آمریکا میگذرد. میگویید یکی از طرحهایتان برای آینده، در لبنان میگذرد. بارها در حرفهایتان به بشاگرد هم اشاره کردهاید و گویا زیاد به آنجا توجه دارید. نقاط مشترک آمریکا، لبنان، و بشاگرد در چیست؟
از این دست مکانها در زندگیام باز هم وجود دارد. اما این سه نقطه که بهشان اشاره کردید، نقاط کلیدیای هستند.
قبل از رفتن به آمریکا 15 روز در بشاگرد بودم. دورشدن از فضای بشاگرد و رفتن به نیویورک خیلی عجیب و غریب بود. اما به نظرم جغرافیا آنقدر موثر نیست که آدمها موثرند. اگر میگویم بشاگرد یعنی عبدالله والی، اگر میگویم لبنان یعنی سیدحسن نصرالله، و اگر میگویم نیویورک یعنی دکتر مرتضی. دکتر مرتضی استاد دانشگاهی است که وظیفه خود را اینطور تشخیص داده که باید در آمریکا با آمریکا مبارزه کند. میگوید: «باید در شکم نهنگ با نهنگ مبارزه کنیم».
بدون والی، بشاگرد تبدیل میشود به یک نقطه محروم مانند هزاران نقطه محروم دیگر. لبنان بدون سیدحسن نصرالله، میشود یکی از مناطق شیعهنشینِ دنیا که کم هم نیست. و آمریکا بدون دکتر مرتضی، تبدیل میشود به فضای فیلمهای هالیوودی. این آدمها هستند که به مکانها تشخّص میدهند.
این روزها، صدمین سالگرد کشف نفت در ایران و نفتیشدن کشور ماست! در «بیوتن» و در برخی دیگر از نوشتهها و گفتههایتان، جوری به نظر میرسد که انگار با نفت مشکل دارید. چرا؟
دارم مقاله بلندی در این مورد مینویسم که در آن حسابی این قضیه را توضیح میدهم. اما دلیل اینکه به قول شما با نفت مشکل دارم، این است که در ایران به دلیل ثروت توزیعی، و نه ثروت تولیدی، توکل را از دست دادهایم. با وجودی که ظاهر جامعه اسلامی است، اما باطن جامعه از مفهوم توکل خالی میشود که این، در درازمدت به ضرر جمهوری اسلامی است. وقتی میگویم نفت، یعنی فرهنگ توزیع نفت. وگرنه با آن مایع سیاه و چرب که کسی مشکلی ندارد!
البته نفت حوزه کاری من نیست، اما به عنوان نویسنده نگاه میکنم به اینکه این نفت است که کتابم را میخرد یا مردماند که آن را میخرند؛ و اگر نفت بخرد، میفهمم کار عبثی کردهام و کتاب خوبی ننوشتهام!
این تاکیدهایتان روی تولید علم، ربطی به این دیدگاهتان نسبت به فرهنگ توزیع نفت دارد؟
این دو مقوله به هم وابستهاند. متاسفانه در آن مقاله نشتنشاء هم نتوانستهام درست و حسابی این وابستگی را شرح بدهم. برای مثال در شرکت پژوی فرانسه به دلیل مصرف بالای سوخت مدلهای 90، این شرکت در فروش مشکل پیدا کرد. شرکت پژو به دانشگاه پلیتکنیک پاریس سفارش داد که طرحهایی را برای کاهش سوخت برایش بفرستد. پلیتکنیک هم بیشتر از 40 طرح را تصویب کرد. پژوی فرانسه حامی مالی بود و بابت همه این طرحها پول داد و در نهایت دو تایشان را انتخاب کرد. در نهایت، پژو 206 نتیجه یکی از آن دو طرح است که توانست بازار خوبی را از آن خود کند، حالا بیا این فرآیند را در ایران بررسی کنیم. تولیدات ایران خودرو، مصرف بالایی دارند و فروش خوبی ندارند. در نهایت، آخر سال مسئول مربوطه از رئیسجمهور میخواهد که 5درصد تعرفه ورود خودرو را بالا ببرند و کمی هم از نفت بهشان کمک کنند تا بتوانند کارخانه را بچرخانند. به نظرتان در چنین فضایی تولید علم میشود؟! وقتی نتوانیم رقابت کنیم، تولید علم هم عملی نیست.
در اواخر دهه 50 سرانه مطالعه بالا و تیراژ کتاب فراوانی را تجربه کردیم که اینروزها حسرتبرانگیز است. شاید همان آدمهایی که آنقدر مطالعهشان زیاد بود، توانستند چنان انقلابی را به سرانجام برسانند! اما امروز با این سرانه مطالعه کم، واقعاً میتوان به تولید علم امیدوار بود؟
کتابخوانی دهه 50 که آمارش حسرتبرانگیز است دو دلیل دارد: دلیل عمومیاش این است که در سال 50 تعداد ناشران زیر 100 تا بود و تعداد عنوانهای کتاب جدی هم زیر 100. بر این اساس شبکه توزیع دستش باز بود. امروز تعداد عناوین باعث کاهش مطالعه و فرسودگی شبکه توزیع میشود. در اواخر دهه 50 بحثهای خیابانی میطلبید که شما مثلاً آخرین کتاب شریعتی را خوانده باشید و درباره غربزدگی جلال نظر داشته باشید. چنین فضایی به طور طبیعی مطالعه را ترویج میکند.
امروزه کتابهایی که بحثبرانگیز باشند کم است. کما اینکه چنین کتابهایی هم داریم اما فراوانی عنوانها باعث شده تا به چشم نیایند. ابلته باز هم کتابی مثل "جامعهشناسی نخبهکشی" فروش بسیار بالایی دارد چون به سوال مردم پاسخ میدهد. اما در مورد تولید علم، مسئله این است که جریان تولید علم در ایران همگانی نشده است. "رویان" که میبینید کلی نتیجه به بار آورده، یک فضای گلخانهای است که تعداد محدودی به آنجا راه پیدا میکنند. فضای تولید علم باید فضای عمومی باشد. این اتفاق نمیافتد مگر اینکه وابستگی به نفت از بین برود.
بعضیها میگویند شما یک روشنفکر دینی هستید. تعریف خودتان از روشنفکر دینی چیست؟
روشنفکری دینی از نظر من، یعنی زندگی دینی در دنیای معاصر؛ ارائه الگوی زیستن دینی در دنیای معاصر. این الگو میتواند ذهنی باشد یا قسمتی از آن به ادبیات داستانی مربوط شود. البته این الگوی زندگی با تلاشهای برخی دینداران که ربطی به زندگی روزمره ندارد، فرق دارد.از طرفی در مکانهایی که باید به معنایی محل تولید این الگوی زیستن دینی در دنیای معاصر باشیم، گرفتار کارهای دیگری هستیم. حوزههای ما و دانشگاهها و فلاسفه و علمای ما باید به تولید این الگو مشغول میشدند؛ که به نظر میرسد، مشغول نشدهاند. در این مورد، فکر میکنم با همه ضعفی که در ادبیات انقلاب اسلامی داریم، خیلی جلوتر از فلسفه انقلاب اسلامی هستیم. اما زمانی که با فیلسوفانی مثل دکتر داوری اردکانی صحبت میکنم، میگویند تا وقتی نویسندگان، شخصیت انقلاب اسلامی را برای ما تصویر نکردهاند، ما نمیتوانیم حرفی بزنیم. یکجورهایی شبیه مثال مرغ و تخممرغ شده است! در هر صورت ما در ادبیات تلاشهایی را انجام میدهیم که به نظر میرسد همینقدر تلاش هم در فلسفه صورت نمیگیرد.




گوش تواند که همه عمر وی نشنود آواز دف و چنگ و نی
دیده شکیبد ز تماشای باغ بی گل و عنبر بسر آرد دماغ
ور نبودبالش آکنده پر خواب توان کرد سفط زیر سر
ور نبود دلبر همخوا به پیش دست توان کرد در آغوش ویش
وین شکم بی هنر پیچ پیچ صبر ندارد که بسازد به هیچ

ماهی سیاه کوچولو (صمد بهرنگی) لینک دانلود
هری پاتر و سنگ جادو (جی کی رولینگ) لینک دانلود
بوف کور (جلال آل احمد) لینک دانلود
کیمیاگر (پائولو کوئلیو) لینک دانلود
نمایشنامه (سلطان مار) نوشته بهرام بیضایی
پاسخ به نظرات:این نمایشنامه فیلم ندارد.
نمایشنامه های درخواستی را در قسمت نظرات وارد کنید.در صورت امکان لینک گذاشته میشود.
نمایشنامه پهلوان اکبر میمیرد(جدید)


